تبليغاتX
دکتر علی شریعتی فرياد گر يزرگ آزادي
دکتر علی شریعتی فرياد گر يزرگ آزادي
مجموعه از سخنان ، مجموعه آثار، نیایش ها ، خاطرات و زندگانی شهید دکتر علی شریعتی 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
"حسین یک درس بزرگتر از شهادتش هم به ما داده است ، و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است ؛ حجی که همه اسلافش ، اجدادش ، جدش و پدرش برای احیای این سنت ، جهاد کردند. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند ؛ مراسم حج را به پایان نمی برد ، تا به همه حج گزاران تاریخ ، نمازگزاران تاریخ ، مومنان به سنت ابراهیم ، بیاموزد که اگر"امامت" نباشد ، اگر "رهبری" نباشد ، اگر هدف نباشد ، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد ، چرخیدن بر گرد خانه خدا ، با خانه بت ، مساوی است . در آن لحظه که حسین ، حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد ، کسانی که همچنان به طواف – در غیبت حسین – ادامه دادند ، مساوی هستند با کسانی که در همان حال ، بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند ، زیرا ، شهید که حاضر است ، در همه صحنه های حق و باطل ، در همه جهادهای میان ظلم و عدل ، شاهد است ، حضور دارد ، می خواهد با حضورش این پیام را به همه انسانها بدهد که : وقتی در صحنه نیستی ، وقتی از صحنه حق وباطل زمان خویش غایبی ، هر کجا که خواهی باش !

 

وقتی در صحنه حق و باطل نیستی ، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی ، هر کجا که می خواهی باش ؛ چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب نشسته باشی ، هر دو یکی است .


 

شهادت " حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ " است .


 

 

و غیبت ؟!

 

آنهایی که حسین را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند ، اینها همه با هم برابرند ؛ هر سه یکی اند :

 

چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او ، و چه آنهایی که در هوای بهشت ، به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت ، حسین را تنها گذاشتند و از دردسر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه محرابها و زاویه خانه ها به عبادت خدا پرداختند ، و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آنجا که حسین حضور دارد – و در هر قرنی و عصری حسین حضور دارد ! – هر کس که در صحنه او نیست ، هر کجا که هست ، یکی است ، مومن و کافر ، جانی و زاهد ، یکی است . این است معنی این اصل تشیع ، که قبول هر عملی ، یعنی ارزش هر عملی ، به "امامت"  و به" رهبری" و به" ولایت" بستگی دارد ! و اگر او نباشد ، همه چیز بی  معنی است و می بینیم که هست ."

 

 

 

***

 

"... از طرف دیگر ، چنانکه در بحث "جامعه شناسی امت و امامت" گفته ام ، به اصل "رهبری" چنان ایمانی دارم که این عقیده ظاهرا افراطی شیعه را بشدت قبول دارم که قبول هر عملی و عقیده ای موکول به اصل " ولایت" یا "امامت" است . مقصودم از قبول ، ارزش است و مقصودم از امامت ، اصل کلی "درستی رهبری" است آنچنانکه دموکراسی و لیبرالیسم را هم ، پیش از آنکه جامعه از مرحله خودسازی انقلابیش ( وصایت – امامت ) بگذرد ، "یک فریب" می دانم و یا یک حجاب عصمت بر چهره فاحشه ، ویا شهری را که مورد هجوم گرگهای هار بیرون است و روباههای مکار درون و موشهای خانگی ، به نیروی منطق و موعظه و "حرف حساب" حفظ کردن ."

 

 

 

دکتر علی شریعتی – مجموعه آثار ۱۹ : حسین وارث آدم – مطلب اول صفحات ۲۰۴ و ۲۰۵ و مطلب دوم صفحات ۹۸ و ۹۹.


موضوعات مرتبط: امام حسین در آثار دکتر شریعتی ( حسین وارث آدم )
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:21 ] [ M ]


روایت اول :

یک روز ، درست یادم هست ، سالهای پرهیاهو و آشفته جنگ دوم بود. این جنگ عجیب ! جنگی که نه تنها همه حسابهای دنیا را به هم زد بلکه علم را بی آبرو کرد و فلسفه رایج تاریخ را که قرن نوزدهم به آن می بالید بر باد داد و یک بار دیگر ، مثل صدها بار دیگر ، اما این بار از همه دندان شکنانه تر ، نشان داد که تاریخ و جامعه یعنی "انسان" همیشه با "حساب و کتاب" های فلسفه و علم و منطق و موازین عقلی جور نمی مانند . نه تنها در قالبها و فرمولهایی که ما برایش طرح می کنیم نمی گنجند ، که به خلق و خو و رسم و راه معمول خویش هم همیشه وفادار نیستند . مگر ندیدیم که تاریخ از کمون اولیه به سِرواژی و از آن به فئودالیته و از آن به بورژوازی آمد و از آن به مرحله سرمایه داری صنعتی و امپریالیسم اقتصادی رسید و در این مسیر ، همه در انتظار ظهور پرولتاریا بودند که قیام کند و بر کاپیتالیسم بشورد و پس از جنگی انقلابی ، پیروزی قطعیی را که جبر تاریخ مقدّر کرده بود به دست آورد و ناگهان طوفانی برخاست و جهان زیر و زبر شد و آنچه در وهم کسی هم نمی گنجید در متن تاریخ و بر روی زمین پدید آمد و درست در همان هنگام که باید شاهد جنگ پرولتاریا با سرمایه داری می بودیم ، دیدیم که این دو با هم همدست و همگام و همدل شده اند و با فاشیسم که هیچ کس نمی دانست و نمی داند که چه صیغه ای است ، از کجا آمد و چگونه سر زد ، می جنگند ! فاشیسم ، بربریتی که نه تنها حساب و کتابهای جهان را بر هم زد ، بلکه "دیالکتیک" را هم خجالت زده کرد و جبر تاریخ را مبهوت و انگشت به دهان !

سالهای جنگ بود ، سرخ و سیاه ، کارگر و سرمایه دار هر دو یک "تز" شده بودند و با "آنتی تز" نوظهور ِ غیر منتظره فاشیسم می جنگیدند و دو نقیض که هزاران سال است منطق ، محال می داند و عقل ، تصورش را هم نمی کند ، با هم جمع شدند و چه جمعی ! و علیه دشمن مشترکشان ( اشتراک دو نقیض هم از آن حرفهاست ! ) جنگی بر پا کردند که ما در آن "رُل نعش" را بازی کردیم و چه ماهرانه ! یعنی دمرو افتادیم تا آن دو تز و آنتی تز که همزیست شده بودند از پشت و پهلوی ما عبور کنند و ما ، ملتی دو هزار و پانصد ساله و بلکه بیشتر ،تبدیل به "پل" شویم در زیر سُم قدّاره بندانِ غارتگر و خویشاوندی که یکی آزادی را مسخره کرده است و دیگری سوسیالیسم را و هر دو ، ما مومنین ساده دل روشنفکر نیم بند را !

به هر حال ، سالهای خون و ویرانی و شکست و پیروزی بود ؛ سالهایی که حال ما مصداق شعر شاعر شده بود که :

میان ابرو و چشم تو ، گیر و داری بود

در آن میانه شدم کُشته ، این چه کاری بود ؟

و جنگ جهانگیری که در آن هر کدام پیروز شده بودند ، سهم ما معیّن و مقدّر ما محفوظ بود :"نان خاک اره" و "نجابت ملّی"! اما ، نه ، از فیض عظمای دیگری هم برخوردار بودیم و آن "مباحثه" بود و انجام رسالت روشنفکران ما که عبارت بود از مبارزه با مذهب و مجاهده در راه اثبات فلسفی و علمی و تاریخی و دیالکتیکی و طبقاتی و سوسیالیستی و پرولتاریایی ِ حقانیت خلافت بلافصل و امامت و ولایت استالین ، معلم خردمند بشریت ، و توجیه اعمال و رفتار و گفتار او از طریق احادیث موثق و روایات مستند و منصوص رسیده از حضرت ختمی مرتبت ، عقل کل و ختم رسل. و کوشش در پخش رساله های عملیه و عمل به فتاوای صادر شده و خلاصه ، کما فی السابق سینه زنی و مسئله گویی و تقلید از نایب امام و تعظیم "شعائر" و حفظ "بیضه سوسیالیسم"!

فرقی ندارد، مگر تغییر اسم و رسم ، آدم را عوض می کند ؟ اما نه ، فرقی داشت ، در آنجا علما عقاید و احکام را از چهار منبع استخراج می کردند : کتاب و سنت و عقل و اجماع و در این جا ، روشنفکران عقل و اجماع را پاک مرخص کردند و ماند کتاب و سنت که آن هم تاویل و تفسیرش عمل ِ خلیفه وقت بود !

و خلافت هم نه بر اجماع سنّی و وصایت شیعی ؛ که بر شیوه زیدی : القائم بالسیف !

روایت دوم :

من مردی بزرگ و دانشمند و متفکر را می شناسم که سی و هفت سال پیش ، نخستین کسی بود که در متعصب ترین محیطهای مذهبی و سنتی مملکت یکتنه علیه حجاب قد علم کرد و تمام حیثیت معنوی و علمی و مذهبی حساسی که داشت در گرو آزادی زن از قید حجاب نهاد و در اولین مجلسی که به نشانه "رفع حجاب" تشکیل شد ، اولین سخنرانی را علیه حجاب کرد و حتی جانش را خطر کرد. اما سی و چند سال بعد از آن ، در دوره ای که زن روز ایران برای محرومیت حقوقی و عقب ماندگی اجتماعی و اسارت زنهای سوئیس اشک می ریزد و زنان ما که دیروز چادر و چاقچور و پیچه را برداشتند امروز از حالت امّلی و قید و بندی که داشتن شورت و پستان بند به آنها می دهد رنج می برند و دامنهای مفقوده میکرو میکرو مینی ژوپ را در تن خود ماکسی ژوپ احساس می کنند ، یک روز خدمتشان رسیده بودیم و ایشان که دو فرزند خردسال داشتند یکی دختری شش هفت ساله به نام فاطمه و دیگری پسری چهار پنج ساله به نام تقی ، در جواب احوالپرسی ما که شاگردانش بودیم ، فرمود : "همشیره تقی کسالت پیدا کرده است "!

روایت سوم :

در رستوران دانشجویی  ، روزی بر سر میز ناهار ، روزنامه لوموند را می خواندم . سر مقاله اش تحلیلی بود از کودتایی که در بولیوی پرداخته بودند. کنار دست من ، یک دانشجوی اسرائیلی نشسته بود . سرش را به زحمت خم کرده بود و با کنجکاوی می کوشید تا صفحه ای را که از لای صفحات روزنامه بیرون آمده بود بخواند .گفتم : کدام صفحه را می خواهید ؟ گفت : صفحه بورس ها را . آن را گرفت و ملتهبانه و دقیق نوسان قیمت کالاها و ارزها را بررسی می کرد . فکر کردم شاید تاجر است . هیچ نگفتم . اما او اعجابش را نتوانست پنهان کند و پرسید که سرمقاله سیاسی به کار شما چه می آید ؟ مگر سیاستمداری از بولیوی هستید؟ گفتم نه ؛ دانشجویی ایرانی ام ... گفتم : شما مگر تاجری فرانسوی اید؟ گفت : نه ، دانشجویی اسرائیلی ام ، اما به هر حال در پاریس زندگی می کنم و لاجرم تحول بورس و تغییر ارز در زندگی ساده دانشجویی هم بی اثر نیست . مطالعه صفحه سوم لوموند که صفحه اقتصادی است به من این آگاهی را می دهد که مثلا بدانم سال دیگر هم بلیط غذا همین 17 ریال خواهد ماند یا نه ، زیرا اگر وضع فرانک در میان پولهای دیگر دنیای سرمایه داری با همین منحنی رو به تزلزل رود ، احتمالا بلیط غذای رستوران دانشجویی از سال دیگر 5 /17 تا 18 ریال خواهد شد و همین طور چیزهای دیگری که به یک زندگی دانشجویی بسته است از قبیل کفش و لباس و اتوبوس و کرایه خانه و قیمت کاغذ و مداد و میوه و قهوه . اما سرمقاله یا تفسیر سیاسی یا اخبار خارجی لوموند که برای شما روشن می کند که مثلا کودتای نظامی بولیوی راست است یا چپ ، ساخته "سیا" بوده است یا سفید یا سرخ یا عوامل داخلی ، برای زندگی واقعی شما و مسائلی که اکنون شما با آن در تماسید چه نتیجه ای دارد؟

لحظه ای در هم نگریستیم و دیدیم که ما دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته ، تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم !

 

 

پانوشت : هر سه روایت را از کتاب "هبوط" ، اثر دکتر علی شریعتی


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:17 ] [ M ]
خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناختن ِ "درست" و "کامل" ِ کسی یا فکری - مثبت یا منفی - قضاوت نکنم .


پانوشت : هر کدام ما شاید - و حتما - مشمول بخشهایی ( کم یا زیاد )از این دعاهای از دل بر آمده و شگفت هستیم ؛ پس همه مان "آمین" گوی این دعاها باشیم ...


موضوعات مرتبط: نیایش ها
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:17 ] [ M ]

يك وهابي شيعه شده با ابراز خرسندي از پي بردن به حقانيت شيعه گفت: وهابيت يك فريب بزرگ است.



ادامه مطلب
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 15:44 ] [ M ]


 در سال ١٣٣٨ ، انجمن دانشجویان ایرانی فرانسه - که آن ایام دست ِ دستهایی بود ! - جلسه ای داشت با حضور آقای "جهانگیر تفضلی" ، و آقای رزم آرا سخنرانی می فرمود و تعبیراتی از این قبیل که : « من هر وقت در ایران ، از جلو مسجدی می گذشتم و صدای واعظی را می شنیدم ... حالم به هم می خورد ، اوغم می گرفت ! من این مذهب را دوست ندارم ، متنفرم . این آخوندها عامل بدبختی مملکت و پایگاه استعمار بوده اند ...».

من برخاستم و هر چه جزّ و پَر زدم ، اجازه حرف زدن ندادند . نوبت گرفتم ، نوبتم نمی شد . تا با داد و قال خودم را بر جلسه تحمیل کردم و گفتم : من از این آقای ... تعجب می کنم . امروز ، به دورترین قبیله آفریقایی هم اگر سر بزنید ، این اصل بدیهی اخلاق و تمدن را آموخته اند که به عقیده دیگران ظاهراً احترام بگذارند . شما تا چه حد "امپر مآبل" هستید که سالها در مرکز تمدن و آزادی عقیده و احترام به عقاید دیگران زندگی می کرده اید و هنوز نم رطوبتی از مدنیت به درزتان نرفته است ؟ شما که از همه دعوت کرده اید ، احتمال می دهید که کسانی چون من ، هنوز خیلی روشنفکر نشده باشند که بتوانند فرمایشهای شما را تحمل کنند ، چگونه بدون رعایت حرمت عقیده امثال من ، اینچنین هتاکی و اهانت می کنید ؟ ثانیا ً ، آقا جان ! مذهب که کلوچه قندی نیست که با ادا و اطوار ِ خاص ِ زنان آبستنی که ویار کرده اند و برای شوهرانشان ناز می کنند بگویید : من مذهب را اصلا ً دوست ندارم ! ثالثا ً گفتید آخوندها پایگاه استعمار بوده اند . این یک مسئله ذوقی نیست که بگویید من آخوند دوست دارم ، من آخوند دوست ندارم ؛ این یک مسئله عینی و تاریخی است . باید سند نشان دهید و مدرک .



تا آنجا که من می دانم ، زیر تمام قراردادهای استعماری را کسانی که امضا گذاشته اند ، همگی از میان ما تحصیلکرده های دکتر و مهندس و لیسانسیه بوده اند و همین ما از فرنگ برگشته ها . یک آخوند ، یک از نجف برگشته اگر امضایش بود ، من هم مثل شما اعلام می کنم که : آخوند دوست ندارم !

از آن طرف ، پیشاپیش هر نهضت ضد استعماری و هر جنبش انقلابی و مترقی ، چهره یک یا چند آخوند را در این یک قرن می بینیم . از سید جمال بگیر و میرزا حسن شیرازی و بشمار تا مشروطه و نهضت اخیر [ ملی شدن نفت ] ...


موضوعات مرتبط: خاطرات
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 15:10 ] [ M ]

در شبستان مسجد جامع نارمک تهران جای سوزن انداختن نبود. شب شام غریبان امام حسین"ع" بود و دکتر داشت با شور و حرارتی وصف ناپذیر از امامت و نقش آن در حادثه عاشورا می گفت. جوانها به هم نگاه می کردند: "حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند؛ مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همه حج گذاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که: اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت، مساوی است."

مو بر تن همه سیخ شده است. نفسها حبس شده است و دکتر ادامه می دهد:"  وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی، هر کجا که می خواهی باش: چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است."شهادت، حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ است." سخنرانی تمام شده است، خون در رگهای همه بخصوص جوانهایی که سیاهپوش عزای سید الشهدا "ع" هستند به جوش آمده است. چراغهای مسجد جامع خاموش می شود و فریاد دویست جوان که اکثراً دانشجو هستند شبستان را به لرزه در می آورد: زنده باد خمینی – زنده باد خمینی. مأموران ساواک وحشت زده می کوشند چراغها را روشن کنند. فریاد جوانان پرشورتر ادامه می یابد: خمینی پیروز است- خمینی پیروز است. مأموران پلیس وساواک با مردم و جوانان درگیر می شوند و زد و خورد شدیدی صورت می گیرد.

فردا صبح گزارشی روی میز مسئول مربوط در سازمان اطلاعات و امنیت کشور بود که از سخنرانی 7 اسفند 1350 علی شریعتی در مسجد نارمک و اتفاقات بعد از آن حکایت می کرد، معلوم نیست همین مأموران بودند یا مأموران دیگری که یک سال بعد اما این بار پس ازسخنرانی دکتر در حسینیه ارشاد درباره فلسفه حج درگزارش خود نوشتند که پس از این سخنرانی، جوانان و دانشگاهیان شعار دادند: مرگ بر حکومت یزیدی –خمینی بت شکن بپاخیز. بپاخیز خمینی روحانی و عالم آرمانی دکتر شریعتی بود؛ بزرگمردی که از او به عنوان "مرجع بزرگ عصر ما " یاد می کند و در کتاب "خودسازی انقلابی" درباره اش اینچنین می نویسد: "... ظهور روحهای انقلابی و شخصیت های پارسا، آگاه ودلیری که به خاطر وفادار ماندن به ارزش های انسانی و پاسداری از حرمت و عزت اسلام و مسلمین گاه به گاه دربرابر استبداد ، فساد و توطئه های استعمار، قیام می کرده اند ، از این گونه است قیام های که از زمان میرزای شیرازی تا اکنون، آیت الله خمینی ، شاهد آن بوده ایم."

او در جایی دیگر، قیام 15 خرداد 1342 را گسستن پیوند مماشات روحانیت با سلطنت ارزیابی و امام خمینی را چنین توصیف می کند: " در خاموشترین ایامش ناگاه خفته ای از این اصحاب افسوس بیدار می شود و از کهف حجره ای بیرون می پرد و ابوذروار بر سر قدرت فریاد می زند و اسرافیل وار در صور قرآن میدمد و گور ها را بر می شوراند و امنیت سپاه قبرستان را بر می آشوبد و محشر قیامتی بر پا می کند. "




گزارش های ساواک آنقدر صریح است که جای هیچ اما و اگری باقی نمی گذارد:
بر اساس اسناد به دست آمده از این گزارش ها، شریعتی در نهان نیز در پی ترویج مرجعیت و رهبری آیت الله روح الله خمینی بوده است: "علی شریعتی پس از بسته شدن حسینیه ( ارشاد) ، به طرفداران خود دستور داده است که در مجالس ، به نام طرفداران آیت الله خمینی با معممین و طلاب بحث نموده و آنان را به طرفداری خمینی گرایش دهند." این گزارش تصریح می کند که در حال حاضر مریدان وی( شریعتی) به همین نحو عمل می نماید. بااین همه ، آنها که چشم و گوش خود را بر این همراهیهای دکتر با نهضت امام خمینی و همنشینی های او با علمایی چون مطهری ، طالقانی، خامنه ای ، بهشتی، موسی صدر بسته بودند و فریادهای شریعتی علیه سکوت یا مماشات برخی از روحانیان را تاب نمی آوردند ناجوانمردانه او را به دشمنی باکل روحانیت متهم می کردند و او را اینچنین به واکنش وا می داشتند؛ اول گفتند با ولایت مخالف است! بعد که دیدند یک میلیون نسخه کتاب و نوار از من درباره ولایت، در دسترس مردم قرارگرفته، گفتند: نه به خاطر "مصلحت" است- چرا که خدا و خلق می دانند که تاکنون دروغی را به خاطر "مصلحت" نگفته بودم و نگفته ام ، و نخواهم گفت و... سرنوشتم حاکی از این است که نگفته ام. و به خاطر اعتقاد و ایمان خود ضرورت اجتماعی و مسئولیت فکری من است که من در طول این مدتی که می توانستم درهر سطحی، چه در اروپا و چه در اینجا –کار کنم، حرف بزنم و خدمتی انجام دهم، همیشه قویترین، مؤمنانه ترین و متعصبانه ترین دفاع را از "روحانیت راستین و مترقی" ازجامعه "علمی درست و اصیل اسلامی" کرده ام و دراینجا حتی به خود شما هم گفته ام که : دفاع ، نگهبانی و جانبداری از این جامعه علمی نه تنها وظیفه هر مسلمان مؤمن است بلکه – از آنجا که آخرین و تنها سنگری است که در برابر هجوم استعمار فرهنگی غرب، ایستادگی می کند وظیفه هر " روشنفکر مسئول "است و لو معتقد به مذهب هم نباشد.

با این حال، بزرگان روحانی انقلاب، بخصوص رهبر عزیزمان آیت الله خامنه ای – چه پیش و چه پس از پیروزی انقلاب نهضت – بارها بر نقش مهم و تأثیر گذاری کم نظیر روشنفکرانی چون دکتر شریعتی و جلال آل احمد در "زمینه سازی" و "پیروزی" انقلاب اسلامی تأکید کرده اند. این نوشته ها را با دستنوشته ای از آیت الله سید علی خامنه ای درباره جلال و شریعتی به پایان می بریم:"... مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب حکم "پرچم" را داشتند.همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل "مردم" ونه خواص از آنها پر است و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. "...


موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 15:5 ] [ M ]



آنچه در پی می آید، بخشی از سخنرانی دکتر علی شریعتی در تاریخ هشتم آبان سال 1350 است که در حسینه ارشاد ایراد و در کتاب «انتظار؛ مذهب اعتراض» که در پیرامون موضوع مهدویت و تاثیرات معنوی و اجتماعی آن است منتشر شده است.

در این بخش، شریعتی موضوعی را که سال ها بعد در انقلاب اسلامی ایران تحت عنوان «ولایت فقیه» مطرح شد با همان شیوه و ساز و کاری که در قانون اساسی آمده یعنی تشکیل «مجلس خبرگان رهبری» و با همان ظرافت های سیاسی – اجتماعی آن مطرح کرده است.دکتر همچنین در این کنفرانس بدون نام بردن از مرحوم مهندس بازرگان ، از کسانی که سعی دارند دین و معنویات آن را با اصول علم تجربی اثبات کنند انتقاد می کند .


موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:59 ] [ M ]

این هست که توحید را نیز ، در تحقق اجتماعیش ، شرک کرده اند، شرک پنهان در نقاب توحید !و چه هولناک تر و با دوام تر!
از آدم ، دو پسر باز ماند ،دوآدمیزاد، هابیل دامدار را برادرش قابیل ملّاک کشت ، مرگ قابیل را کسی خبر نداده است ،قابیل نمرده است، او که وارث آدم شد،یک غاصب بود ، یک قاتل برادر کش ، شهوت پرست ،مالک وعاصی بر خداوند و خلف نا خلف آدم !
بنی آدم حاکم بر تاریخ ، بنی قابیل اند ؛
جامعه رشد کرد و نهادهای پیچیده شد و تقسیم بندی و تخصیص و طبقات پیش آمد ، قابیل،قدرت حاکم ،قدرت تعیین کننده وغاصب حق وصاحب همه چیز ،نیز در سه چهره نمودار شد ، چه در جامعه ی پیشرفته ، سیاست ، اقتصاد ومذهب ،در سه بعد مشخص گردید و قابیل ،برهر یک از این سه پایگاه جداگانه تکیه زد وسه قدرت زور و زر و زهد را پدید آرود و استبداد و استثمار و استعمار پا گرفت ، که توحید سه مظهر آن را ، فرعون ، وبلعم با عورا می نا مد ، اما شرک ، این سه خداوندان زمین رادر ظنام سه بعدی حاکم، با دین توجیه می کند و سه خدا در آسمان !
این سه ، تو را از بندگی خدا به بندگی خویش می خوانند ،

ای که جامه ی ابراهیـــــــــم بر تن کرده ای !

اینها تو را به اسمــاعیل پرستــــــی می کشــــانند تا خود بر تو چـــیره بـــاشند ،

 سرت را به بند آرنــــــــد ،

 جیبت را خالــــــی کنند

 و

عقلت را فـــلج سازند و به سیاهی کشــــانند !
بزن !ای که به منی آمده ای ؛
ای که اسماعیلت را به آورده ای !
همچون ابراهیم ،ابلیس را از هر سه چهره اش رمی کن !
ای که پیرو آ ن شکن بزرگ ، سرباز توحید ، هر سه را بشکن !
و با طلوع آفتاب دهم ذی حجه ، لحظهء هجوم را که زمان ، اعلام کرده ، همگام با مات ، با جمع احرام پوِش بر خاسته از مشعر، از مرز منی بگذر ،بر تنگه جمرات حمله بر ، در نخستین حمله بر، در نخستین حمله ، آخری را بزن !
راستی این آخری کیست ؟که اول باید او را انداخت ؟
فرعون ؟
قارون ؟
؟
این سه بت ، مجسمه ی این سه قدرت فابیلی ،سه مظهر ابلیس ، تثلیت ضد توحیدی شرکند.
فرعون را بزن که :إِنِ الْحکْم إلّا لِلّه.
قارون را بزن که :ألْمالُ لِلّه.
وبلعم باعورا را بزن که:الدّینُ کُلُّه لِلّه!
وجانشین خدا در طبیعت مردمند ،وخانواده ء خدا در زمین ، وزمین را وارثان،بندگان شایسته .
یعنی که خدا در دست مردم است .
وسرمایه ها همه از آن مردم .
ودین خدا را ، تمامی اش ، مسؤل ،مردم !
از این سه کدام فرعون است و زور پرستی ؟ کدام قارون است وزر پرستی ؟کدام بلعم وباعورا وملا پرستی؟

فَمَثَلُهُ،کَمَثَلِ الْکَلْبَ ،إنَّ تَََحْمِل عَلَیْهِ،یَلْهَث ، أوْ تَتْرُکْهُ،یَلْهَث!(سورهءاعراف ،آیهء۱۷۶)

( هایشان را هم غیر از خدا ،ارباب گرفته اند،این ملاهای بیکاره ، همچون خرند که کتاب بار دارند و ملای منافق ، همچون سگ که اگر بر او بتازی پارس می کند ، اگر هم ولش کنی ، پارس می کند…)

 

________

،کتاب


موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 4:37 ] [ M ]

از کامو می پرسند : تو که در جهان مسئولی را نمی شناسی و به خدا معتقد نیستی ، و برای خودت طرف مقابلی قائل نیستی که اعتراضت را بشنود ، پس فریاد اعتراضت ، چه معنایی میتواند داشته باشد؟ وقتی معتقدی که گوشی برای شنیدن نیست ، چه دلیلی هست برای کردن و فریاد کشیدن؟می گوید :
اعتراض نمی کنم تا مخاطبی بیابم یا مسئولی را بیدار کنم و یا سرزنش کنم ، اعتراض میکنم چون نمیتوانم اعتراض نکنم ؛ اعتراض میکنم که اگر نکنم ، نظامی را که بر انسان حاکم است ، و وضع موجود را پذیرفته ام و بدان تسلیم و با آن همراه شده ام ، در حالی که میخواهم نفی کننده باشم ، نه تسلیم شونده و پذیرنده .

و من سخن البرت کامو را در زندگیم ، بر اساس رسالت و مسئولیت کوچک و حقیری که نسبت به آگاهی و شعور و اعتقادم، حس میکنم ، سرمشق قرار داده ام …

تا آنجایی که حلوقمم اجازه داده است فریاد کشیده ام ، حرف زده ام و کاری کرده ام اگر اینهمه را نمی کردم پذیرفته بودم و تسلیم شده بودم و اینهمه اندکی آرامش می بخشد که آرامش نیز سیاه و سفید دارد …

دلهره و اضطراب و هیجان و هراس از آن کسی است که ندارد ، اما امید « داشتن » را دارد و منتظر موفقیت است ؛ در پایان راهی که رفته است ؛

در انتظار رسیدن به نتایجی است .
اما آنکه راه بی برگشت و بی فرجام را بر گزیده است ، هرگز از هیچ عاملی شکست نمی خورد و هیچ عاملی نمیتواند او را بشکند

____________

دکتر علی شریعتی  (۱ ،مجموعه آثار ۱۶ ص ۱۸۱و۱۸۲ )


  • بگذار که شیطنت عشق ، چشمان تو رو بر عریانی خویش بگشاید و کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن

    موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی
    [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 4:33 ] [ M ]

    خدایا ! تو آن بالا ، بر قله ی الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟
    ابدیت را بی نیازمندی ، بی به راهی ، بی امید ، چگونه به پایان خواهی برد؟
    ای همه هستی از تو است، تو خود برای هستی؟

    چگونه هستی و نمی پرستی؟

    چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که پرستش در قلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو ، از همه ی آفرینش تو بزرگتر است، خوب تر است، عزیز تر است؟

    چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟

    نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

    ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانایی ! چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ، بپرستی ، بر دامنش به نیاز چنگ زنی ، غرورت را بر قامت بلندش بشکنی ، برایش باشی، نمی آفرینی؟

    ای تو که بر هر کاری توانائی ، ای قادر متعال!

    چرا نمی کنی ؟

    مگر غرور ها را برای ان نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟

    خدایا تو از چشم به راه کسی بودن محرومی؟!

    بی شک اگرخدای بزرگ از بام بلند عرش فرود آید و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که من جای بر عرش کبریائی بنشینم و به جای من در محراب به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد و بر جان خویش زند ، هرگز حتی برای شبی تا سحر ، نخواهم پذیرفت…

    من، یک را سراسر با درد معبود بودن و رنج محروم از پرستش به سر نتوانم برد.


    موضوعات مرتبط: نیایش ها
    [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:52 ] [ M ]

    حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و همچون «مهر» در آغوش مرم محرابی و یل همچون سلمان پاک ، در خلوت و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در… هیچ جا…هیچ کس…

    اما…

    چرا، در آن نخلستان های آشنایی که علی درد های پنهانیش را در سایه مهتاب نا پیدایش پوشیده می گریست؟

    خود خواهی های بزرگ با «آوازه» و «عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند . اندیشه ای که جهان را رنگ و طرحی دیگر می فهمد ، «خود» را چشمه نهرهای غیبی و صحرای وزشهای غریب می یابد ، تنها و تنها در جستجوی « آشنا » است

    خوشاوندی روح نیاز روح هایی است که در این« نشأة » بیگانه مانده اند.

    بیگانگی بیکران «وجود » را تنگنایی خفقان آور می کند و آنکه در سلول تنگ و تاریکی به زندان مجرد محکوم است ، تا می شنود که آشنایی را آورده اند ، سقف سلولش تا ورای فرا می رود ، و دیواره هایش از هر سو تا آن سوی افق های زمین می شود و زندانش را اقلیم آشنایی می یابد از چهار جهت محدود به « او »!

    روحی که «پیام » دارد نه مرید می طلبد و ، نه عاشق، در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است و «وجود»ش « ندا » یی است که آشنایی را می خواند و حیاتش «نگاهی» که در انبوه  این صورتک های مکرر و بی مسئولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند ، چهره ی مانوس و محرم خویشاوندی را بیابد که بر آن موجی از «حیرت» افتاده است و دو نگاهش همچون دو کودک گم کرده مادر ، در این دنیای بی پناه آواره اند

    هبوط …

    [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:51 ] [ M ]

    در این هنگام است که می نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر  و زیبایش  ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟

    به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟

    جز با کلمات بشری جز با زبان همین دنیا مگر زبان دیگری برای گفتن دارد؟

    چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می گیرد به گفتن نمی اید. در قالب کلمه ای ، کلامی نمی گنجد، زبانی با ان سازگار نیست. او خود می دانست که آنچه او می بیند و می اندیشد نه برای گفتن است که ابزار پست خاکیان است و برده ی خدمتگذار خاک و با ان چگونه می توان از آسمان خبر آورد ؟ او خود می دانست که نمی یتوان گفت و نمی گفت و این بود راز خاموشی او ، حکمت سکوت سنگین و خفقان اور او که دردش و حرفش حرف شمس تبریزی بود که می گفتند چیزی بگو و می گفت:

    من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر                  من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

    این بود که با خلق جز با زبان خلق  و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این در جائی دیده ام ، می دانم که اهل این شهر نیستید ، من هم غریبم ، با این مردم نمی جوشم ، با کسی در اینجا آشنا نیستم ، تنهایم کجا می روید؟ مرا هم با خود ببرید ، من نمی توانم در این شهر بمانم ، نمی توانم ، می دانم شما هم غریبید ، احساس می کنم که ما از یک وطنیم ، با زبان شما حرف می زنم ، یادم می اید ، آری یادم می اید که شما را آنجا دیده ام آری مثل اینکه در یک شهر ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با هم بوده ایم ، با هم ساعت ها حرف زده ایم ، با هم سفر ها کرده ایم ، با هم قدم ها زده ایم ، چه قرن ها و قرن ها  از آن روزگاران گذشته است ، همه چیز عوض شده است ، همه چیز ، همه چیز فراموش شده است ، اما… بوی اشنایی می اید ، طعم  خویشاوندی از سخنت پیداست. من هم اهل این شهر نیستم بگو ! بگو!

    حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگاران یادت می آید ؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست؟ از انجا بگو …»

    و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف  میزدم، از همین شهر می گفتم ، نمی خواستم بدانی بدانی که من هم اهل ان سرزمینم ، از انجا آمده ام ، نمی خواستم اشنایی بدهم اما در چشم های تو که به رنگ عالم دیگر است خواندم و در چهره ی تو که با ان تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و از بیتابی های تو که به بی قرار ی های  آتش مرموز معبد مهر پرستی می مانست دیدم که نه ، تو از مردم این شهر نیستی ، اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگبانی سکوت وا می داشت ، که اگر اشتباه می کردم اه که چه وحشتناک بود ، چه وحشتناک که ودیعه ی مقدس خدایی را که پس از عمری به خون دل مستور داشته

    بودم  و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی ! که اگر چنین می شد ؟ چه می ماند؟

    اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس  و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سرمنزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم  وسر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه که می دیدم خوب می آیی و همسفری پایدار و استوار و توانایی و هم سخن آشنا ، تورا به راه های سخت تر و منزل های صعب تر می کشاندم و در راه قصه های  شگفت تر حکایت می کردم و آه که چه رنج اور و بیچاره کننده است که می بینم گاه سکندری می خوری و به زانو در می آیی و به رو می افتی ! طاقت فرسا است!

    حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه تند می ایم خوب می ایی و هر گز دنبال نمی مانی ، هرگز ! بارک الله ! تبارک الله احسن الخالقین ! اما در ان هنگام که پا به پای من ، دست به دست من می دوی و چه خوب می دوی هرگاه می رسم به سر پیچی تند و می خواهم با همان سرعت برانمت به راه تازه و آغاز سفری تازه ، می افتی! آری راه ها را همه خوب می آیی و خوب  ، اما سر پیچ ها تند که من هم چنان دست در دست تو پیچ می خورم و می دوم ناگهان می بینم که که دستت از دستم در رفت و دم رو افتادی ، که من گرم نشئه سفر  میگریزم و می دوم و می روم چه حالی پیدا می کنم ! چه حالی بخصوص می بینم که افتاده ای و بر نمی خیزی و فریاد می زنی و خشم و آه و ناله که ها! نمی آیم! یک قدم نمی آیم ، مرا به اینجا مبر ! من نخواهم آمد ، من می خواهم همچنان در همان راه بدوم ، بدویم ، من بر نمی گردم ، بر نمی گردم …ها! این راه برگشت است ! می خواهی مرا بر گردانی!

    و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟

    به کجا می خواهیم بر گردیم ؟ ببین ! درست نگاه کن ! اگر می خواستم  تو را به شهر بر گردانم که این همه تو را از شهر دور نمی بردم ، این همه تو را نمی دواندم ، تو را به این سینه این کویر پهناور که از هر سو جز افق دیواری نیست نمی کشاندم

    این دشت پهناور و ساکت را ببین ! نمی بینی  که سیمای ان را نه تنها گام بلکه نگاه و خیال مردم این شهر نیز نیالوده است ! نم بینی ؟۱ اگر می خواستم تو را که از شهر به تنگ آمده بودی و از سنگینی و لزجی هوای مترتکم از بخار نفس ها و بوی عرق ها و گند دهن ها و باد لجن ها داشت خفه می شدی چند قدمی از شهر بیرونت می آورم و ساعتی در هوای ازاد بگردانمت و نسیم پاک صحرا و کوه را بر چهره و مو های عرق کرده و گرمازده ات  رها کنم و بوی خوش گلهای وحشی بیابان را  به مشامت رسانم و نکاهت را لحظه ای و لحظاتی بر روی علف ها و کمره ی صخره های باران خورده و خاک نم گرفته و شاخه تمشک های وحشی و و آسمان شسته و پاک و بزرگ کویر  که همچون دل پارسایان آیینه صاف و صیقل خورده پرتو انوار عشق جاوید و عزیزی است گردش دهم و سپس به میان مردم شهر و به زیر سقف خانه ات برگردانم تو را هرگز تا این جاها نمی اوردم

    ***

    آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و دلداری داد و اطمینان داد و استدلال کرد و قسم و آیه که ولله ، بالله، تالله…

    عجیب است ! من سالها است عادت کرده ام که با همه بجوشم و بسازم و در عین حال مجهول مانم ، یا بسیاری از انچه می اندیشم و یا احساس می کنم در چشم ادراک صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست و اشنایم ناشناخته ماند یا اصلا ناگفته ماند ، ماند که ماند! هر کس هر مبلغ از من را دریافت کرد کافی ست دیگر چانه زدن و اصرار کردن که کمی بیشتر برگیر بی معنی است .

    ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و از من هرچه را بتوانند و بخواهند بر می گیرند و می برند ، یکی آجر می برد دیگری سنگ ، دیگری گچ و…. ویرانه ای کهن ، یادگار قرن های زیبایی و هنر و ذوق و مدنیت طلایی گذشته را چنین می نگرند؟

    …..

    تا  ناگهان در میان خیل دهقانان و خر کاران و بارکشان و زنان و مردان ده که هر یک به نیازی می آمدند یک باستان شناس سر رسید ! که نه حوض خانه اش شکسته بود ونه مزرعهاش بار می خواست و نه سر ستون مرا به خاطر پله کان منزلش می نگریست ، او با چشم دیگری ویرانه را می نگرد…آنچه را پنهان است می جوید ، به آنچه کسی ارجی نمی نهد می اندیشد.، او در اینجا به دنبال سنگ نوشته ها ، گچ بریها و خطوط میخی و یادگارهای هنری حکایتگر روزگاران از یاد رفته شمع دان ها و قندیل های شکسته و خاموش شده و سکه های پیشین و…و شاید هم گنج میگردد و می جوید…

    و پیداست در این حال ویرانه چه حالی دارد ! به این باستان شناس عزیز و آشنا و خویشاوند خود چگونه می نگرد ، اما اگر درست گوش بیاندازیم ، می بینیم ، همین خرابه ای که در زیر  بیل و کلنگ خرکاران و دهقانان و دامداران رام و خاموش و مهربان و صبور بود در اینجا هر لحظه بر سر باستان شناس فریاد می کشد و هر گوشه ای را که می کاود و اثری می یابد و به دست می گیرد قلب سخت و سنگ ویرانه همچون قلب یک گنجشک مجروح به تپش می اید ، بر خود می لرزد و آه ! نمی دانی چه ، چه دردی ، چه یاسی و پریشانی یی او را می آزارد و هر گاه می بیند که باستان شناس جایی را کند و آجرپاره ی گرد و خاک گرفته و شکسته ای را یافت و آن را با یک نگاه سطحی نگریست و بعد با بی اعتنایی و خستگی و عصبانیت و اعتراض دور انداخت که : این چیه…

    آه که چه دردناک است وقتی ویرانه می بیند ، باستان شاس این پاره آجر را که به ظاهر به هر پاره آجر دیگری شبیه است با خشم و فریاد پرت میکند ! چرا گرد و خاک ها را از چهره اش نمی زدایی ؟ چرا با قلم موی لطیف و نرم باستان شناسی آن را پاک نمی کنی و خطوط مرموزی که ریز بر ان نوشته اند نمی خوانی ؟ این یک پاره آجر کهنه نیست ! چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی؟

    اینجاست که ویرانه دلش می خواهد برخیزد و همان پاره آجر را به خشم بر سر باستان شناس کوبد که

    بفهم ! بفهم! نفهم!

    ***

    دوست داری من نامه ای به دست تو که در همه جا محرم و خویشاوند منی بدهم که بخوان و بخوانی و یک سطر از آن را نفهمی ندانی که نفهمیدی و یا دانستی و پرسیدی  و من ان را بر تو مجهول گذاشتم و گذشتم چه احساسی می کنی؟…

    من که به مجهول ماندن در چشم دیگران خو کرده ام ، من که انتظار ندارم کسی سینه ام را بشکافد و آنچه پنهان کرده ام بیرون آورد و ، بگذار مردم سرشان را به همان مصالح ساختمانی که در من توده گشته است گرم کنند و «استفاده» برند !؟ حاضری حتی در یک گوشه ، یکجا ، یک لحظه من بر خودم هموار کنم که در نظر تو «مجهول مفیدی» شده باشم ؟ می دانی آن آجر پاره ای که به خشم پرتاب کرده بودی کتیبه ای بود و بر ان وصیتی به خط مرموزی نوشته بودند نتوانستی بخوانی؟  برایت ترجمه کنم: بر ان نوشته بود ای باستان شناس که در قلب این ویرانه می کاوی ! اگر بر گرد این خرابه حصاری کشیدند و درش را بستند و تو را راندند…من روح این ویرانه ، که قرن ها چشم به راه باستان شناسی که از راه برسد ،…اگر این ویرانه را بر تو بستند از تو که همچون راهب پازسا در چشم یک معبد چشم به راه عزیزی ، میخواهم که از آن پس عمر را به آوارگی و پریشانی نگذرانی و بر دروازه بسته این ویرانه بر عبث نیایستی و رنج بیهوده نبری و انتظاار بیهوده تو را افسرده نسازد و و نیاز به گفتگو با مخاطبی که دیگر نخواهد بود کام تو را همواره پژمرده و غمزده نسازد ، بر گرد این حصار بسته مگرد ، بر گرد ، به خانه ات و تصویر کسی را که دیگر جز خاطره ای رنجزا تو را نصیبی نخواهد داشت  و لکه ی تیره ای را که بر آینه صاف و زلال خاطرت افتاده پاک کن و زندگی از سر گیر، یا به شهر بازگرد و سفر را بی همسفر دنبال مکن که دیگر اوارگی ست و نه سفر . به  خانه ات رو و سامان گیر  و یا اگر در هوای شهر دم زدن نتوانستی ویرانه ای دیگر پدید  خواهد امد که در این صحرا بسیار است و شاید سرشارتر از یادگارهای کهن و شاید پر تر از سکه های زر و و گنجینه ها و دفینه های قیمتی… نمی گویم خانه ای که تو خانه نشین نیستی ، خرابه ای مملو از قدمت ها و گنج ها و کتیبه ها و آثار و تو تشنه ی این اثاری آنچه را که به زندگیت معنی خواهد داد خواهی یافت…


    موضوعات مرتبط: نیایش ها
    [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:50 ] [ M ]
    نسل روشنفکر جدید مرا متهم کرده است که خیلی ایده آلیستم، از واقعیت از رئالیست دور شده ام . تمام آثار سیزده چهارده سال اخیرم نشان می دهد که چنان در ذهنیت غرقه شده ام که از عینیت غافل مانده ام…
    این اتهام را از خیلی ها شنیدم که: شما خیلی عمیق و دقیق و ظریف و پر از علم هستید اما به مسائل عینی و واقعیات محسوس و ملموس نمی اندیشید، من معنی این حرف ها را می دانستم
    اینها خیال می کنند هر چه عمیق باشد و محتاج به تفکر و دانستن و نبوغ و دقت از واقعیت و و اجتماع به دور است .
    روشنفکر سیاسی یعنی کسی که زنده باد مرده باد می گوید .حرف های واقعی حرفهایی است روزمره که هر بچه مزلف بی سواد و کودنی که سه صفحه جزوه ی شرح حال فرخی سیستانی را نمی تواند از رو بخواند ،
    آنها را می فهمد و توی کافه و حاشیه خیابان در باره اش اظهار نظر می کند و عقده های حقارتش را در خودآرایی های ساده از این دست و بد و بی راه به این و آن باز می کند.
    در حالی که یک روشنفکر را من کسی می دانم که فرهنگ دارد ، اندیشه دارد ، زیبا و عمیق احساس میکند و منطقی و موشکافانه و پر مایه و استدلال .
    روشنفکر یعنی یک آدم مایه دار ، غنی ، بالا و ارجمند و صاحب فضیلت های اخلاقی نیز هم از قبیل شهامت و اصا لت انسانی و شکیبایی و استواری در راه و ایمان و..
    اینها هر که را ببینند در سطحی است که عقلشان برای درک او قد نمی دهد میگویند نه، غرق فلسفه شده است ، رفته است تو حرف های علمی ، ذهنیو…
    من به انتقادات اینها ارزشی قائل نیستم چون به بودنشان اهمیت نمی دهم ، حرف هایی که از نفهمی و بی عقلی و گاه آمیخته با عقده های رنگارنگی از قبیل کینه و حسد وخصومت و…تحریک شدن از جای دیگری و جاهای دیگری ناشی می شود به چند می ارزد؟
    من یک متفکر درست و صادقم ، گرچه سخنم رنگ احساس و بوی شعر دارد و این کسان را به اشتباه می افکند که شاعرم، مرز نمی شناسم و حد نمی فهمم اما هرگز ! هرگز!
    من تنها و به انچه دارم و به آنچه در من است دلبسته ام این روایت پیغمبر است که « رها کردن آنچه بدان نمی رسی ، چشم پوشیدن از آنچه از آن تو نیست »
    نسیم هم بر یک شاعر می وزد و هم بر یک زارع ، او با نیسم کاری دارد و این کاری،
    او با وی زمزمه ها و رازها و دردها و پیغام ها دارد از تنهایی و بیگانگی و غربت و سودای خویش و این می خواهد خرمنش را در او باد دهد ، کاه و گندمش را از هم سوا کند و اگر شاعر در گذر نسیم چهار شاخ خرمن کوبی اش را در دست نگرفت و کاه و جو اش را بر باد نداد از نسیم غافل است؟
    کدامیک بیشتر به او مشغو ل و مشتغل اند؟
    غرقه ی او و وقف او و آشنای او و نیازمند اویند؟
    __
    ، گفتگوهای تنهایی


    موضوعات مرتبط: نیایش ها
    [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 20:22 ] [ M ]
    سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است،‌جشن ملی را همه می‌شناسند که چیست، نوروز هر ساله برپا می‌شود و هر ساله از آن سخن می‌رود. بسیار گفته‌اند و بسیار شنیده‌اید؛ پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مکرر نمی‌کنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملال‌آور است و بیهوده؛ “عقل” تکرار را نمی‌پسندد؛ اما “احساس” تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است، طبیعت را از تکرار ساخته‌اند؛ جامعه با تکرار نیرومند می‌شود، احساس با تکرار جان می‌گیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن، طبیعت، احساس و جامعه هر سه دست‌اندرکارند.
    نوروز که قرن‌های دراز است بر همة جشن‌های جهان فخر می‌فروشد، از آن رو “هست” که یک قرارداد مصنوعی اجتماعی و یا یک جشن تحمیلی نیست، جشن جهان است و روز شادمانی زمین، آسمان و آفتاب، و جوشِ شکفتن‌ها و شور زادن‌ها و سرشار از هیجانِ هر “آغاز”.
    جشن‌های دیگران، غالباً انسان‌ها را از کارگاه‌ها، مزرعه‌ها، دشت و صحرا، کوچه و بازار، باغ‌ها و کشتزارها، در میان اطاق‌ها و زیر سقف‌ها و پشت درهای بسته جمع می‌کند: کافه‌ها، کاباره‌ها، زیرزمینی‌ها، سالن‌ها، خانه‌ها … در فضایی گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زیبا از رنگ و آراسته از گل‌های کاغذی، مقوایی، مومی، بوی کندر و عطر و … اما نوروز دست مردم را می‌گیرد و از زیر سقف‌ها، درهای بسته، فضاهای خفه، لای دیوارهای بلند و نزدیک شهرها و خانه‌ها،‌ به دامن آزاد و بیکرانة طبیعت می‌کشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هیجانِ آفرینش و آفریدن، زیبا از هنرمندی باد و باران، آراسته با شکوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
    “بوی باران، بوی پونه، بوی خاک،
    شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک” …
    نوروز تجدید خاطرة بزرگی است: خاطرة خویشاوندی انسان با طبیعت. هر سال، این فرزند فراموشکار که،‌ سرگرم کارهای مصنوعی و ساخته‌های پیچیدة خود، مادر خویش را از یاد می‌برد، با یادآوری‌های وسوسه‌آمیز نوروز، به دامن وی باز می‌گردد و با او، این بازگشت و تجدید دیدار را جشن می‌گیر: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمی‌یابد و مادر،‌ در کنار فرزند، چهره‌اش از شادی می‌شکفد، اشک شوق می‌بارد، فریادهای شادی می‌کشد؛ جوان می‌شود، حیات دوباره می‌گیرد. با دیدار یوسفش بینا و بیدار می‌شود.
    تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده‌تر و سنگین‌تر می‌گردد، نیاز به بازگشت و بازشناخت طبیعت را در انسان حیاتی‌تر می‌کند و بدینگونه است که نوروز، برخلاف سنت‌ها که پیر می‌شوند و فرسوده و گاه بیهوده، رو به توانایی می‌رود و در هر حال، آینده‌ای جوان‌تر و درخشان‌تر دارد، چه، نوروز راه سومی است که جنگ دیرینه‌ای را که از روزگار لائوتزو و کنفسیوس تا زمان روسو و ولتر درگیر است به آشتی می‌کشاند.
    نوروز تنها فرصتی برای آسایش، تفریح و خوشگذرانی نیست، نیاز ضروری جامعه، خوراک حیاتی یک ملت نیز هست. دنیایی که بر تغییر و تحول، گسیختن و زایل شدن، درهم ریختن و از دست رفتن بنا شده است، جایی که در آن، آنچه ثابت است و همواره لایتغیر و همیشه پایدار،‌ تنها تغییر است و ناپایداری؛ چه چیز می‌تواند ملتی را، جامعه‌ای را، در برابر عرابة بی‌رحم زمان – که بر همه چیز می‌گذرد و له می‌کند و می‌رود، هر پایه‌ای را می‌شکند و شیرازه‌ای را میگسلد- از زوال مصون دارد؟
    هیچ ملتی با یک نسل و دو نسل شکل نمی‌گیرد؛ ملت، مجموعة پیوستة نسل‌های متوالی بسیار است، اما زمان، این تیغ بی‌رحم، پیوند نسل‌ها را قطع می‌کند؛ میان ما و گذشتگانمان- آنها که روح جامعة‌ ما و ملت ما را ساخته‌اند- درة هولناک حفر شده است؛ قرن‌های تهی ما را از آنان جدا ساخته‌اند؛ تنها سنت‌ها هستند که پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از این درة هولناک گذر می‌دهند و با گذشتگانمان و با گذشته‌هایمان آشنا می‌سازند. در چهرة مقدس این سنت‌ها است که ما حضور آنان را در زمان خویش، کنار خویش و در “خودِ خویش”، احساس می‌کنیم؛ حضور خود را در میان آنان می‌بینیم و جشن نوروز یکی از استوارترین و زیباترین سنت‌ها است.
    در آن هنگام که مراسم نوروز را به پا می‌داریم، گویی خود را در همة‌ نوروزهایی که هر ساله در این سرزمین برپا می‌کرده‌اند، حاضر می‌یابیم و در این حال، صحنه‌های تاریک و روشن و صفحات سیاه و سفید تاریخ ملت کهن ما در برابر دیدگانمان ورق می‌خورد، رژه می‌رود. ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا می‌داشته است، این اندیشه‌های پرهیجان را در مغزمان بیدار می‌کند که: آری، هر ساله! حتی همان سالی که اسکندر چهرة این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود، در کنار شعله‌های مهیبی که از تخت جمشید زبانه می‌کشید، همانجا، همان وقت، مردم مصیبت‌زدة ما نوروز را جدی‌تر و با ایمان بیشتری برپا می‌کردند؛ آری، هر ساله! حتی همان سال که سربازان قتیبه بر کنارة جیحون سرخ رنگ،‌ خیمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پیاپی قتل عام می‌کرد، در آرامش غمگین شهرهای مجروح و در کنار آتشکده‌های سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن می‌گرفتند.
    تاریخ از مردی در سیستان خبر می‌دهد که در آن هنگام که عرب سراسر این سرزمین را در زیر شمشیر خلیفة جاهلی آرام کرده بود، از قتل عام شهرها و ویرانی خانه‌ها و آوارگی سپاهیان می‌گفت و مردم را می‌گریاند و سپس، چنگ خویش را برمی‌گرفت و می‌گفت: “اباتیمار، اندکی شادی باید”! نوروز در این سال‌ها و در همة سال‌های همانندش، شادی‌یی اینچنین بوده است، عیاشی و “بی‌خودی” نبوده است،‌ اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانة پیوند با گذشته‌ای که زمان و حوادث ویران‌کنندة زمان همواره در گسستن آن می‌کوشیده‌ است.
    نوروز همه وقت عزیز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شیعیان مسلمان، همه نوروز را عزیز شمرده‌اند و با زبان خویش، از آن سخن گفته‌اند. حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته‌اند: “نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو است که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده‌اند و ششمین روز را مقدس شمرده‌اند”.
    چه افسانة زیبایی؛ زیباتر از واقعیت! راستی مگر هر کس احساس نمی‌کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی جهان را آغاز کرده است، مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلما بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلما اولین روز بهار، سبزه‌ها روییدن آغاز کرده‌اند و رودها رفتن و شکوفه‌ها سرزدن و جوانه‌ها شکفتن، یعنی نوروز.
    بی‌شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز نوروز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.
    اسلام که همة رنگ‌های قومیت را زدود و سنت‌ها را دگرگون کرد، نوروز را جلای بیشتری داد، شیرازه بست و آن را، با پشتوانه‌ای استوار، از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون داشت. انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت، در غدیر خم، هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی! آن همه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود، روح مذهب نیز گرفت؛ سنت ملی و نژادی، با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه‌ای که در دلهای مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محکم گشت، مقدس شد و، در دوران صفویه، رسما یک شعار شیعی گردید،‌ مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژة خویش. آنچنان که یکسال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
    نوروز- این پیری که غبار قرن‌های بسیار بر چهره‌اش نشسته است- در طول تاریخ کهن خویش، روزگاری در کنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می‌شنیده است؛ پس از آن، در کنار آتشکده‌های زردشتی، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش می‌خوانده‌اند؛ از آن پس، با آیات و زبان الله از او تجلیل می‌کرده‌اند و اکنون، علاوه بر آن، با نماز و دعای تشیع و عشق به حقیقت علی و حکومت علی، او را جان می‌بخشند و در همة این چهره‌های گوناگونش، این پیر روزگارآلود، که در همة قرن‌ها و با همة نسل‌ها و همة اجداد ما- از اکنون تا روزگار افسانه‌ای جمشید باستانی- زیسته است و با همه‌مان بوده است، رسالت بزرگ خویش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداری و صمیمیت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید و مجروح است و درآمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیز با روح شاد و جانبخش طبیعت و، عظیم‌تر از همه، پیوند دادن نسل‌های متوالی این قوم- که بر سر چهار راه حوادث تاریخ نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کله منار‌ها بند بندش را از هم می‌گسسته است و نیز پیمان‌یگانگی بستن میان همة دل‌های خویشاوندی که دیوار عبوس و بیگانة دوران‌ها در میانه‌شان حائل می‌گشته و درة عمیق فراموشی میانشان جدایی می‌افکنده است.

    و ما، در این لحظه، در این نخستین لحظات آغاز آفرینش، نخستین روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورایی نوروز را باز برمی‌افروزیم و در عمق وجدان خویش، به پایمردی خیال، از صحراهای سیاه و ‌زدة قرون تهی می‌گذریم و در همة نوروزهایی که در زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین ما برپا می‌شده است، با همة زنان و مردانی که خون آنان در رگ‌هایمان می‌دود و روح آنان در دلهایمان می‌زند شرکت می‌کنیم و بدینگونه، “بودن خویش” را، به عنوان یک ملت، در تندباد ریشه برانداز زمان‌ها و آشوبِ گسیختن‌ها و دگرگون شدن‌ها خلود می‌بخشیم و، در هجوم این قرن دشمنکامی که ما را با خود بیگانه ساخته و، “خالی از خویش”، بردة رام و طعمة زدوده از “شخصیت” این غرب غارتگر کرده است، در این میعادگاهی که همة نسل‌های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند، با آنان پیمان وفا می‌بندیم و “امانت عشق” را از آنان به ودیعه می‌گیریم که “هرگز نمیریم” و “دوام راستین” خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری، ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایة “اصالت” خویش، در رهگذر تاریخ ایستاده است، “بر صحیفة عالم ثبت” کنیم.


    برگرفته ار کتاب کویر دکتر شریعتی


    موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی، متنهایی از کتب دکتر علی شریعتی
    [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 20:20 ] [ M ]


    در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود

    و «کلمه» بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بدانش چگونه می تواند بود؟

    و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

    و با «نبودن» چگونه می توان بودن؟

    و خدا بود و با او عدم ،

    و عدم گوش نداشت.

    حرفهائی هست برای «گفتن»،

    که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای «نگفتن»،

    حرفهایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمیآرند.

    حرف های شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند

    و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد،

    حرف های بیتاب و طاقت فرسا ،

    که همچون زبانه های بیتاب آتش اند

    و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند

    کلماتی که پاره های بودن آدمی اند

    اینان همان در جستجوی مخاطب خویشند .

    اگر یافتند ، یافته می شوند و

    در صمیم «وجدان » او آرام می گیرند.

    و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشد و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند.

    و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت

    که در بی کمرانی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد

    و عدم چگونه می توانست «مخاطب » او باشد؟

    هر کسی گم شده ای دارد و خدا گم شده ای داشت

    هر کسی دو تا است و خدا یکی بود

    هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست

    و خدا کسی که احساسش کند نداشت

    هر کسی را نه بدانگونه احساس می کنند که هست

    بدانگونه هست که احساسش می کنند

    که هر کسی کلمه ای است

    که از عقیم ماندن می هراسد

    ودر خفقان جنین خون می خو رد

    و کلمه همچون مسیح است ، آنگاه که آن فرشته ی قدسی، خود را بر مریم ِ بی کسی می زند و در ِ فراموش خانه ی مرگش را می گشاید و آن را میبیند

    می فهمد و حس میکند، زاده میشود. در فهمیده شدن «میشود» . ودر آگاهی ِ دیگری به خود آگاهی میرسد . که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند عدمی است که وجود خویش را احساس می کند و یا وجودی که عدم خویش را.



    «در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود»

    عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را می بیند

    و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد

    و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد

    و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد

    و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند

    و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،

    اما کسی نداشت

    خدا آفریدگار بود

    و چگونه میتوانست نیا فریند؟

    و خدا مهربان بود

    و چگونه میتوانست مهر نورزد؟

    «بودن » ، «می خواهد»!

    و از عدم نمیتوان خواست

    و حیات انتظار می کشد

    و از عدم کسی نمی رسد

    و «داشتن» نیازمند «طلب »است

    و پنهانی بیتاب «کشف»

    و تنهایی بیقرار «انس»

    و خدا از بودن بیشتر بود

    و از حیات زنده تر

    و از غیب پنهان تر

    و از تنهایی تنها تر

    و برای «طلب » بسیار «داشت»

    و عدم نیازمند نیست

    نه نیازمند خدا ، نه نیازمند مهر

    نه میشناسد ، نه میخواهد و نه درد میکشد و نه انس میبندد

    و نه هیچگاه بیتاب می شود

    که عدم نبودن مطلق است

    اما خدا بودن مطلق است

    و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست

    و خدا غنای مطلق بود و هر کسی به اندازه ی داشتن هایش میخواهد

    و خدا گنجی مجهول بود

    که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود

    و خدا زنده ی جاوید بود

    که در کویر بی انتهای عدم تنها نفس میکشید

    دوست داشت چشمی ببیندش ، دوست داشت دلی بشناسدش

    ودر خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنایی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

    خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند:

    زمین را گسترد

    دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد

    و کوه های اندوهش را

    که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود

    بر پشت زمین نهاد

    و جاده ها را ، که چشم به راه ها ی بی سو و بی سرانجامش بود- بر سینه کوه ها و صحرا ها کشید ،

    و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را برافراشت

    و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود

    و آه های آرزومندش را – که در آن از ازل به بند بسته بود

    در فضای بیکرانه ی جهان رها ساخت

    با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد

    و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد

    و رنگ «نوازش »های مهربانش را به ابر ها بخشید

    و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریا ها پاشید

    و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد

    و عطر خوش یاد های معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت

    و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیل انگیز امید را نقش کرد

    ودر ششمین روز ، سفر تکوینش را به پایان برد

    وبا نخستین لبخند هفتمین سحر «بامداد حرکت» را آغاز کرد:

    کوهها قامت بر افراشتند و رود های مست ، از دل یخچال های بزرگ بی آغاز

    به دعوت گرم آفتاب، جوش کردند ،

    و از تبعید گاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و ، بیتاب دریا – آغوش منتظر خویشاوند –

    بر سینه ی دشت ها تاختند و

    دریاها آغوش گشودند و… در نهمین روز خلقت،

    نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس،

    که از اغاز ازل ، در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود

    چند گامی ، از ساحل خویش ، رود را ، به استقبال ، بیرون آمد و رود

    آرام و خاموش

    خود را به تسلیم و نیاز

    پهن گسترد

    و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد

    و اقیانوس به تسلیم و نیاز

    لبهای نوازش گر خویش را پیش آورد

    و بر آن بوسه زد

    و این نخستین بوسه بود.

    و دریا تنهای آواره و قرار جوی خویش را در اغوش کشید

    و او را به تنهایی عظیم و بیقرار خویش ، اقیانوس باز آورد.

    و این نخستین وصال دو خوشاوند بود

    و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود

    و خدا می نگریست

    سپس طوفان ها بر خاستند و صائقه ها در گرفتند و تندر ها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و:

    باران ها و باران ها و باران ها !

    گیاهان روییدند و درختان سر بر شانه های هم بر خواستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند..

    و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج های مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و…

    هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونین ، از دیواره ی مغرب ، فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهایی خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت.

    و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام آسمان ها بالا میآمد و با چشم چپ خویش ،جهان را مینگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن میساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت، تا در شب ببیندو نمی دید ، خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیر های آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمیدرید و می جست و نمی یافت و.

    سحر گاهان خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید ، فرود می آمد و قطره اشکی درشت ، از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و میرفت و هیچ نمی گفت.

    رود ها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر میداشتند و جانوران هر نیمه ،با نیمه خویش بر زمین میخرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما

    خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، ودر ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در افرینش پهناورش بیگانه ، میجست و نمی یافت.

    آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا » بود.

    پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است

    در جمعیت چهره های سنگ وسرد ، تنها نفس می کشید

    کسی «نمی خواست» کسی نمی دید ، کسی عصیان نمی کرد کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت …و…

    و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت!

    هیچ کس او را نمی شناخت ،هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست

    (انسان) را آفرید!

    و این نخستین بهار خلقت بود.


    مجموعه دفتر های سبز  دکتر علی شریعتی

    [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 13:37 ] [ M ]
    .: Weblog Themes By Iran Skin :.

    درباره وبلاگ

    دیدگاه مقام معظم رهبری درباره دکتر شریعتی

    شریعتی توانست نسل جوان را یکجا و دربست به طرف مذهب و ایمان مذهبی بکشاند. این کار را او به طبیعت خود می‌کرد، تصنعی در این کار نداشت، طبیعتاً اینطوری بود، او خودش یک چنین ایمانی داشت، او خودش یک چنین دید روشنی به اسلام داشت و به همین دلیل بود که آنچه از او میتراوید این فکر و این منش را ترویج می‌کرد.بعد از بلوغ شریعتی در عرصه روشنفکری و بر منبر روشنفکری اسلامی بسیار بودند کسانی که معلمان شریعتی بودند، اما کشف نشده بودند، ولی کشف شدند، شریعتی به خود من بارها می‌گفت که من مرید مطهری هستم، مطهری را استاد خودش می‌دانست و ستایشی که او از مطهری می‌کرد، ستایش یک آشنا به شخصیت عظیم و پیچیده و پرقوام مطهری بود، اما مطهری در سایه و یا در پرتو حسن‌ظن و اقبالی که جوان روشن‌بین روشنفکر و نسل تحصیل کرده به اسلام پیدا کرده بود شناخته شد. قبلاً مطهری را همکارها و همدرسها و شاگردهایش فقط می‌شناختند، طلوع مطهری در آفاقی شد که آن افاق را از لحاظ جو کلی، کوششهای شریعتی به وجود آورده بود و یا در آن سهم بسیار بزرگی داشت. البته ارج و ارزش فیلسوف متفکر پرمغزی مثل مطهری در جای خود روشن و واضح است. دیدگاه حضرت ایت الله خامنه ای (مد ظله)

    **************************
    ای شمع زیبا !

    از گفته های شهید دکتر مصطفی چمران در هنگام تشییع پیکر دکتر شریعتی:

    ای علی تو جامعه ایران را به لرزه درآوردی،تو تشیع حقیقی را به مردم معرفی نمودی ، تو لذت شهادت را به شیعیان حسین(ع) چشاندی، تو مجسمه جمود و تعصب و سکوت را شکستی،تو خداوندان زر و زور و تزویر را رسوا کردی.

    تو ای شمع زیبای من چه خوب سوختی و چه زیبا نور تاباندی و چه باشکوه هستی خود را در قربانگاه عشق فدای حق کردی.

    «دکتر مصطفی چمران»

    ***************
    ای مسافر غریب در دیار خویشتن

    با تو اشنا شدم با تو در همین مسیر

    از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

    دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر


    انسان یک ذات ثابت نیست، تعریف منطقی او بی منطق است،‌
    او یک بودن نیست یک شدن است یعنی حرکت و تغییر همیشگی
    که همواره در آفریده شدن است.
    دکتر علی شریعتی

    ای کشور غیب وسوسه ی تو مرا بر روی این زمین آرام نمی گذارد .( شریعتی )

    استحمار، گاه تو را به زشتیها وانحرافها دعوت نمیکند ، تو را به زیباییها و حقایق دعوت میکند تا این که تو را از آن حقیقتی که اگر به آن آن بیندیشی خطر ناک و بیدار کننده است ، غافل کند.

    ای خدای بزرگ ، تو چه باشی وچه نباشی ،من اکنون سخت به تو نیازمندم .تنها به این نیازمندم که تو باشی . اسلام شناسی/72

    تا سحر اي شمع بر بالین من
    امشب از بهر خدا بیدار باش
    سایه ی غم ناگهان بر دل نشست
    رحم کن امشب مرا غمخوار باش

    آه ای یاران بفریادم رسید
    ورنه مرگ امشب بفریادم رسد
    ترسم آن شیرینتر از جانم ز راه
    چون به دام مرگ افتادم رسد

    گریه و فریاد بس کن شمع من!
    بر دل ریشم نمک دیگر مپاش
    قصه’ بیتابی دل پیش من
    بیش از این دیگر مگو خاموش باش

    همدم من مونس من شمع من
    جز توام در این جهان غمخوار کو
    ون دراین صحرای وحشتزای مرگ
    وای بر من وای برمن یار کو؟

    وندرین زندان امشب شمع من
    دست خواهم شستن از این زندگی
    تا که فردا هچو شیران بشکنند
    ملتم زنجیرهای بندگی

    شریعتی انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .



    بر خاک شریعتی که باشد در شام --- از ما و خدا بر او باد سـلام
    امکانات وب
    شریعتی انساني عالم و عارف و فهيم و فرزانه ، خطيب و متفكر و انديشمندي متعهد ، مورخي قهار و با ايمان با جهان بيني و ايدوئولوژي مبتني بر توحيد و يكتا پرستي . روشن فكري كه به خوبي احساس ميكرد درد و دوست مي داشت دردمندي را ، او درد انسان داشت و رنج رنجاندن .او فرياد گر يزرگ آزادي ، مدافع راستين دينداري ، متدين و متعهد ، متعهدي استوار ، استادي معظم ، نويسنده اي مكرم ، عالمي عليم ، عليمي حكيم با افق ديد وسيع ، ريز بين و تيز هوش .