|
دکتر علی شریعتی فرياد گر يزرگ آزادي
مجموعه از سخنان ، مجموعه آثار، نیایش ها ، خاطرات و زندگانی شهید دکتر علی شریعتی
| ||
|
"حسین یک درس بزرگتر از شهادتش هم به ما داده است ، و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است ؛ حجی که همه اسلافش ، اجدادش ، جدش و پدرش برای احیای این سنت ، جهاد کردند. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند ؛ مراسم حج را به پایان نمی برد ، تا به همه حج گزاران تاریخ ، نمازگزاران تاریخ ، مومنان به سنت ابراهیم ، بیاموزد که اگر"امامت" نباشد ، اگر "رهبری" نباشد ، اگر هدف نباشد ، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد ، چرخیدن بر گرد خانه خدا ، با خانه بت ، مساوی است . در آن لحظه که حسین ، حج را نیمه تمام گذاشت و آهنگ کربلا کرد ، کسانی که همچنان به طواف – در غیبت حسین – ادامه دادند ، مساوی هستند با کسانی که در همان حال ، بر گرد کاخ سبز معاویه در طواف بودند ، زیرا ، شهید که حاضر است ، در همه صحنه های حق و باطل ، در همه جهادهای میان ظلم و عدل ، شاهد است ، حضور دارد ، می خواهد با حضورش این پیام را به همه انسانها بدهد که : وقتی در صحنه نیستی ، وقتی از صحنه حق وباطل زمان خویش غایبی ، هر کجا که خواهی باش ! وقتی در صحنه حق و باطل نیستی ، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی ، هر کجا که می خواهی باش ؛ چه به نماز ایستاده باشی و چه به شراب نشسته باشی ، هر دو یکی است . شهادت " حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ " است . و غیبت ؟! آنهایی که حسین را تنها گذاشتند و از حضور و شرکت و شهادت غایب شدند ، اینها همه با هم برابرند ؛ هر سه یکی اند : چه آنهایی که حسین را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشند و مزدور او ، و چه آنهایی که در هوای بهشت ، به کنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت ، حسین را تنها گذاشتند و از دردسر حق و باطل کنار کشیدند و در گوشه محرابها و زاویه خانه ها به عبادت خدا پرداختند ، و چه آنهایی که مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آنجا که حسین حضور دارد – و در هر قرنی و عصری حسین حضور دارد ! – هر کس که در صحنه او نیست ، هر کجا که هست ، یکی است ، مومن و کافر ، جانی و زاهد ، یکی است . این است معنی این اصل تشیع ، که قبول هر عملی ، یعنی ارزش هر عملی ، به "امامت" و به" رهبری" و به" ولایت" بستگی دارد ! و اگر او نباشد ، همه چیز بی معنی است و می بینیم که هست ." *** "... از طرف دیگر ، چنانکه در بحث "جامعه شناسی امت و امامت" گفته ام ، به اصل "رهبری" چنان ایمانی دارم که این عقیده ظاهرا افراطی شیعه را بشدت قبول دارم که قبول هر عملی و عقیده ای موکول به اصل " ولایت" یا "امامت" است . مقصودم از قبول ، ارزش است و مقصودم از امامت ، اصل کلی "درستی رهبری" است آنچنانکه دموکراسی و لیبرالیسم را هم ، پیش از آنکه جامعه از مرحله خودسازی انقلابیش ( وصایت – امامت ) بگذرد ، "یک فریب" می دانم و یا یک حجاب عصمت بر چهره فاحشه ، ویا شهری را که مورد هجوم گرگهای هار بیرون است و روباههای مکار درون و موشهای خانگی ، به نیروی منطق و موعظه و "حرف حساب" حفظ کردن ." دکتر علی شریعتی – مجموعه آثار ۱۹ : حسین وارث آدم – مطلب اول صفحات ۲۰۴ و ۲۰۵ و مطلب دوم صفحات ۹۸ و ۹۹. موضوعات مرتبط: امام حسین در آثار دکتر شریعتی ( حسین وارث آدم ) [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:21 ] [ M ]
روایت اول : یک روز ، درست یادم هست ، سالهای پرهیاهو و آشفته جنگ دوم بود. این جنگ عجیب ! جنگی که نه تنها همه حسابهای دنیا را به هم زد بلکه علم را بی آبرو کرد و فلسفه رایج تاریخ را که قرن نوزدهم به آن می بالید بر باد داد و یک بار دیگر ، مثل صدها بار دیگر ، اما این بار از همه دندان شکنانه تر ، نشان داد که تاریخ و جامعه یعنی "انسان" همیشه با "حساب و کتاب" های فلسفه و علم و منطق و موازین عقلی جور نمی مانند . نه تنها در قالبها و فرمولهایی که ما برایش طرح می کنیم نمی گنجند ، که به خلق و خو و رسم و راه معمول خویش هم همیشه وفادار نیستند . مگر ندیدیم که تاریخ از کمون اولیه به سِرواژی و از آن به فئودالیته و از آن به بورژوازی آمد و از آن به مرحله سرمایه داری صنعتی و امپریالیسم اقتصادی رسید و در این مسیر ، همه در انتظار ظهور پرولتاریا بودند که قیام کند و بر کاپیتالیسم بشورد و پس از جنگی انقلابی ، پیروزی قطعیی را که جبر تاریخ مقدّر کرده بود به دست آورد و ناگهان طوفانی برخاست و جهان زیر و زبر شد و آنچه در وهم کسی هم نمی گنجید در متن تاریخ و بر روی زمین پدید آمد و درست در همان هنگام که باید شاهد جنگ پرولتاریا با سرمایه داری می بودیم ، دیدیم که این دو با هم همدست و همگام و همدل شده اند و با فاشیسم که هیچ کس نمی دانست و نمی داند که چه صیغه ای است ، از کجا آمد و چگونه سر زد ، می جنگند ! فاشیسم ، بربریتی که نه تنها حساب و کتابهای جهان را بر هم زد ، بلکه "دیالکتیک" را هم خجالت زده کرد و جبر تاریخ را مبهوت و انگشت به دهان ! سالهای جنگ بود ، سرخ و سیاه ، کارگر و سرمایه دار هر دو یک "تز" شده بودند و با "آنتی تز" نوظهور ِ غیر منتظره فاشیسم می جنگیدند و دو نقیض که هزاران سال است منطق ، محال می داند و عقل ، تصورش را هم نمی کند ، با هم جمع شدند و چه جمعی ! و علیه دشمن مشترکشان ( اشتراک دو نقیض هم از آن حرفهاست ! ) جنگی بر پا کردند که ما در آن "رُل نعش" را بازی کردیم و چه ماهرانه ! یعنی دمرو افتادیم تا آن دو تز و آنتی تز که همزیست شده بودند از پشت و پهلوی ما عبور کنند و ما ، ملتی دو هزار و پانصد ساله و بلکه بیشتر ،تبدیل به "پل" شویم در زیر سُم قدّاره بندانِ غارتگر و خویشاوندی که یکی آزادی را مسخره کرده است و دیگری سوسیالیسم را و هر دو ، ما مومنین ساده دل روشنفکر نیم بند را ! به هر حال ، سالهای خون و ویرانی و شکست و پیروزی بود ؛ سالهایی که حال ما مصداق شعر شاعر شده بود که : میان ابرو و چشم تو ، گیر و داری بود در آن میانه شدم کُشته ، این چه کاری بود ؟ و جنگ جهانگیری که در آن هر کدام پیروز شده بودند ، سهم ما معیّن و مقدّر ما محفوظ بود :"نان خاک اره" و "نجابت ملّی"! اما ، نه ، از فیض عظمای دیگری هم برخوردار بودیم و آن "مباحثه" بود و انجام رسالت روشنفکران ما که عبارت بود از مبارزه با مذهب و مجاهده در راه اثبات فلسفی و علمی و تاریخی و دیالکتیکی و طبقاتی و سوسیالیستی و پرولتاریایی ِ حقانیت خلافت بلافصل و امامت و ولایت استالین ، معلم خردمند بشریت ، و توجیه اعمال و رفتار و گفتار او از طریق احادیث موثق و روایات مستند و منصوص رسیده از حضرت ختمی مرتبت ، عقل کل و ختم رسل. و کوشش در پخش رساله های عملیه و عمل به فتاوای صادر شده و خلاصه ، کما فی السابق سینه زنی و مسئله گویی و تقلید از نایب امام و تعظیم "شعائر" و حفظ "بیضه سوسیالیسم"! فرقی ندارد، مگر تغییر اسم و رسم ، آدم را عوض می کند ؟ اما نه ، فرقی داشت ، در آنجا علما عقاید و احکام را از چهار منبع استخراج می کردند : کتاب و سنت و عقل و اجماع و در این جا ، روشنفکران عقل و اجماع را پاک مرخص کردند و ماند کتاب و سنت که آن هم تاویل و تفسیرش عمل ِ خلیفه وقت بود ! و خلافت هم نه بر اجماع سنّی و وصایت شیعی ؛ که بر شیوه زیدی : القائم بالسیف ! روایت دوم : من مردی بزرگ و دانشمند و متفکر را می شناسم که سی و هفت سال پیش ، نخستین کسی بود که در متعصب ترین محیطهای مذهبی و سنتی مملکت یکتنه علیه حجاب قد علم کرد و تمام حیثیت معنوی و علمی و مذهبی حساسی که داشت در گرو آزادی زن از قید حجاب نهاد و در اولین مجلسی که به نشانه "رفع حجاب" تشکیل شد ، اولین سخنرانی را علیه حجاب کرد و حتی جانش را خطر کرد. اما سی و چند سال بعد از آن ، در دوره ای که زن روز ایران برای محرومیت حقوقی و عقب ماندگی اجتماعی و اسارت زنهای سوئیس اشک می ریزد و زنان ما که دیروز چادر و چاقچور و پیچه را برداشتند امروز از حالت امّلی و قید و بندی که داشتن شورت و پستان بند به آنها می دهد رنج می برند و دامنهای مفقوده میکرو میکرو مینی ژوپ را در تن خود ماکسی ژوپ احساس می کنند ، یک روز خدمتشان رسیده بودیم و ایشان که دو فرزند خردسال داشتند یکی دختری شش هفت ساله به نام فاطمه و دیگری پسری چهار پنج ساله به نام تقی ، در جواب احوالپرسی ما که شاگردانش بودیم ، فرمود : "همشیره تقی کسالت پیدا کرده است "! روایت سوم : در رستوران دانشجویی ، روزی بر سر میز ناهار ، روزنامه لوموند را می خواندم . سر مقاله اش تحلیلی بود از کودتایی که در بولیوی پرداخته بودند. کنار دست من ، یک دانشجوی اسرائیلی نشسته بود . سرش را به زحمت خم کرده بود و با کنجکاوی می کوشید تا صفحه ای را که از لای صفحات روزنامه بیرون آمده بود بخواند .گفتم : کدام صفحه را می خواهید ؟ گفت : صفحه بورس ها را . آن را گرفت و ملتهبانه و دقیق نوسان قیمت کالاها و ارزها را بررسی می کرد . فکر کردم شاید تاجر است . هیچ نگفتم . اما او اعجابش را نتوانست پنهان کند و پرسید که سرمقاله سیاسی به کار شما چه می آید ؟ مگر سیاستمداری از بولیوی هستید؟ گفتم نه ؛ دانشجویی ایرانی ام ... گفتم : شما مگر تاجری فرانسوی اید؟ گفت : نه ، دانشجویی اسرائیلی ام ، اما به هر حال در پاریس زندگی می کنم و لاجرم تحول بورس و تغییر ارز در زندگی ساده دانشجویی هم بی اثر نیست . مطالعه صفحه سوم لوموند که صفحه اقتصادی است به من این آگاهی را می دهد که مثلا بدانم سال دیگر هم بلیط غذا همین 17 ریال خواهد ماند یا نه ، زیرا اگر وضع فرانک در میان پولهای دیگر دنیای سرمایه داری با همین منحنی رو به تزلزل رود ، احتمالا بلیط غذای رستوران دانشجویی از سال دیگر 5 /17 تا 18 ریال خواهد شد و همین طور چیزهای دیگری که به یک زندگی دانشجویی بسته است از قبیل کفش و لباس و اتوبوس و کرایه خانه و قیمت کاغذ و مداد و میوه و قهوه . اما سرمقاله یا تفسیر سیاسی یا اخبار خارجی لوموند که برای شما روشن می کند که مثلا کودتای نظامی بولیوی راست است یا چپ ، ساخته "سیا" بوده است یا سفید یا سرخ یا عوامل داخلی ، برای زندگی واقعی شما و مسائلی که اکنون شما با آن در تماسید چه نتیجه ای دارد؟ لحظه ای در هم نگریستیم و دیدیم که ما دو دانشجوی همسن و همعصر و همرشته ، تا کجا در چشم یکدیگر احمقیم ! پانوشت : هر سه روایت را از کتاب "هبوط" ، اثر دکتر علی شریعتی موضوعات مرتبط: خاطرات [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:17 ] [ M ]
خدایا ! مرا همواره آگاه و هوشیار دار ، تا پیش از شناختن ِ "درست" و "کامل" ِ کسی یا فکری - مثبت یا منفی - قضاوت نکنم . پانوشت : هر کدام ما شاید - و حتما - مشمول بخشهایی ( کم یا زیاد )از این دعاهای از دل بر آمده و شگفت هستیم ؛ پس همه مان "آمین" گوی این دعاها باشیم ... موضوعات مرتبط: نیایش ها ادامه مطلب [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:17 ] [ M ]
يك وهابي شيعه شده با ابراز خرسندي از پي بردن به حقانيت شيعه گفت: وهابيت يك فريب بزرگ است. ادامه مطلب [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 15:44 ] [ M ]
در سال ١٣٣٨ ، انجمن دانشجویان ایرانی فرانسه - که آن ایام دست ِ دستهایی بود ! - جلسه ای داشت با حضور آقای "جهانگیر تفضلی" ، و آقای رزم آرا سخنرانی می فرمود و تعبیراتی از این قبیل که : « من هر وقت در ایران ، از جلو مسجدی می گذشتم و صدای واعظی را می شنیدم ... حالم به هم می خورد ، اوغم می گرفت ! من این مذهب را دوست ندارم ، متنفرم . این آخوندها عامل بدبختی مملکت و پایگاه استعمار بوده اند ...». من برخاستم و هر چه جزّ و پَر زدم ، اجازه حرف زدن ندادند . نوبت گرفتم ، نوبتم نمی شد . تا با داد و قال خودم را بر جلسه تحمیل کردم و گفتم : من از این آقای ... تعجب می کنم . امروز ، به دورترین قبیله آفریقایی هم اگر سر بزنید ، این اصل بدیهی اخلاق و تمدن را آموخته اند که به عقیده دیگران ظاهراً احترام بگذارند . شما تا چه حد "امپر مآبل" هستید که سالها در مرکز تمدن و آزادی عقیده و احترام به عقاید دیگران زندگی می کرده اید و هنوز نم رطوبتی از مدنیت به درزتان نرفته است ؟ شما که از همه دعوت کرده اید ، احتمال می دهید که کسانی چون من ، هنوز خیلی روشنفکر نشده باشند که بتوانند فرمایشهای شما را تحمل کنند ، چگونه بدون رعایت حرمت عقیده امثال من ، اینچنین هتاکی و اهانت می کنید ؟ ثانیا ً ، آقا جان ! مذهب که کلوچه قندی نیست که با ادا و اطوار ِ خاص ِ زنان آبستنی که ویار کرده اند و برای شوهرانشان ناز می کنند بگویید : من مذهب را اصلا ً دوست ندارم ! ثالثا ً گفتید آخوندها پایگاه استعمار بوده اند . این یک مسئله ذوقی نیست که بگویید من آخوند دوست دارم ، من آخوند دوست ندارم ؛ این یک مسئله عینی و تاریخی است . باید سند نشان دهید و مدرک . ![]() تا آنجا که من می دانم ، زیر تمام قراردادهای استعماری را کسانی که امضا گذاشته اند ، همگی از میان ما تحصیلکرده های دکتر و مهندس و لیسانسیه بوده اند و همین ما از فرنگ برگشته ها . یک آخوند ، یک از نجف برگشته اگر امضایش بود ، من هم مثل شما اعلام می کنم که : آخوند دوست ندارم ! از آن طرف ، پیشاپیش هر نهضت ضد استعماری و هر جنبش انقلابی و مترقی ، چهره یک یا چند آخوند را در این یک قرن می بینیم . از سید جمال بگیر و میرزا حسن شیرازی و بشمار تا مشروطه و نهضت اخیر [ ملی شدن نفت ] ... موضوعات مرتبط: خاطرات [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 15:10 ] [ M ]
در شبستان مسجد جامع نارمک تهران جای سوزن انداختن نبود. شب شام غریبان امام حسین"ع" بود و دکتر داشت با شور و حرارتی وصف ناپذیر از امامت و نقش آن در حادثه عاشورا می گفت. جوانها به هم نگاه می کردند: "حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن نیمه تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی که همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد کردند. این حج را نیمه تمام می گذارد و شهادت را انتخاب می کند؛ مراسم حج را به پایان نمی برد، تا به همه حج گذاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد که: اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت، مساوی است." موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 15:5 ] [ M ]
موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی ادامه مطلب [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:59 ] [ M ]
این هست که دین توحید را نیز ، در تحقق اجتماعیش ، دین شرک کرده اند، شرک پنهان در نقاب توحید !و چه هولناک تر و با دوام تر! ای که جامه ی ابراهیـــــــــم بر تن کرده ای ! اینها تو را به اسمــاعیل پرستــــــی می کشــــانند تا خود بر تو چـــیره بـــاشند ، سرت را به بند آرنــــــــد ، جیبت را خالــــــی کنند و عقلت را فـــلج سازند و به سیاهی کشــــانند ! فَمَثَلُهُ،کَمَثَلِ الْکَلْبَ ،إنَّ تَََحْمِل عَلَیْهِ،یَلْهَث ، أوْ تَتْرُکْهُ،یَلْهَث!(سورهءا (ملا هایشان را هم غیر از خدا ،ارباب گرفته اند،این ملاهای بیکاره ، همچون خرند که کتاب بار دارند و ملای منافق ، همچون سگ که اگر بر او بتازی پارس می کند ، اگر هم ولش کنی ، پارس می کند…)
________ موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 4:37 ] [ M ]
از کامو می پرسند : تو که در جهان مسئولی
را نمی شناسی و به خدا معتقد نیستی ، و برای خودت طرف مقابلی قائل نیستی
که اعتراضت را بشنود ، پس فریاد اعتراضت ، چه معنایی میتواند داشته باشد؟
وقتی معتقدی که گوشی برای شنیدن نیست ، چه دلیلی هست برای اعتراض کردن و فریاد کشیدن؟می گوید : در انتظار رسیدن به نتایجی است . موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی [ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 4:33 ] [ M ]
موضوعات مرتبط: نیایش ها [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:52 ] [ M ]
[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:51 ] [ M ]
موضوعات مرتبط: نیایش ها [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 21:50 ] [ M ]
موضوعات مرتبط: نیایش ها [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 20:22 ] [ M ]
سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز یک جشن ملی است،جشن ملی را همه میشناسند که چیست، نوروز هر ساله برپا میشود و هر ساله از آن سخن میرود. بسیار گفتهاند و بسیار شنیدهاید؛ پس به تکرار نیازی نیست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مکرر نمیکنید؟ پس سخن از نوروز را نیز مکرر بشنوید. در علم و ادب تکرار ملالآور است و بیهوده؛ “عقل” تکرار را نمیپسندد؛ اما “احساس” تکرار را دوست دارد، طبیعت تکرار را دوست دارد، جامعه به تکرار نیازمند است، طبیعت را از تکرار ساختهاند؛ جامعه با تکرار نیرومند میشود، احساس با تکرار جان میگیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن، طبیعت، احساس و جامعه هر سه دستاندرکارند. موضوعات مرتبط: اندیشه های دکتر علی شریعتی، متنهایی از کتب دکتر علی شریعتی [ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 20:20 ] [ M ]
در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود و «کلمه» بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بدانش چگونه می تواند بود؟ و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با «نبودن» چگونه می توان بودن؟ و خدا بود و با او عدم ، و عدم گوش نداشت. حرفهائی هست برای «گفتن»، که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرف هایی هست برای «نگفتن»، حرفهایی که هرگز سر به «ابتذال گفتن» فرود نمیآرند. حرف های شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد، حرف های بیتاب و طاقت فرسا ، که همچون زبانه های بیتاب آتش اند و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند کلماتی که پاره های بودن آدمی اند اینان همان در جستجوی مخاطب خویشند . اگر یافتند ، یافته می شوند و در صمیم «وجدان » او آرام می گیرند. و اگر نیافتند ، روح را از درون به آتش می کشد و دمادم حریق های دهشتناک عذاب بر می افروزند. و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت که در بی کمرانی دلش موج می زد و بی قرارش می کرد و عدم چگونه می توانست «مخاطب » او باشد؟ هر کسی گم شده ای دارد و خدا گم شده ای داشت هر کسی دو تا است و خدا یکی بود هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند هست و خدا کسی که احساسش کند نداشت هر کسی را نه بدانگونه احساس می کنند که هست بدانگونه هست که احساسش می کنند که هر کسی کلمه ای است که از عقیم ماندن می هراسد ودر خفقان جنین خون می خو رد و کلمه همچون مسیح است ، آنگاه که آن فرشته ی قدسی، خود را بر مریم ِ بی کسی می زند و در ِ فراموش خانه ی مرگش را می گشاید و آن را میبیند می فهمد و حس میکند، زاده میشود. در فهمیده شدن «میشود» . ودر آگاهی ِ دیگری به خود آگاهی میرسد . که کلمه در جهانی که فهمش نمی کند عدمی است که وجود خویش را احساس می کند و یا وجودی که عدم خویش را. «در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود ، و آن کلمه خدا بود» عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را می بیند و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد و زیبایی همواره تشنه دلی که به او عشق ورزد و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور، اما کسی نداشت خدا آفریدگار بود و چگونه میتوانست نیا فریند؟ و خدا مهربان بود و چگونه میتوانست مهر نورزد؟ «بودن » ، «می خواهد»! و از عدم نمیتوان خواست و حیات انتظار می کشد و از عدم کسی نمی رسد و «داشتن» نیازمند «طلب »است و پنهانی بیتاب «کشف» و تنهایی بیقرار «انس» و خدا از بودن بیشتر بود و از حیات زنده تر و از غیب پنهان تر و از تنهایی تنها تر و برای «طلب » بسیار «داشت» و عدم نیازمند نیست نه نیازمند خدا ، نه نیازمند مهر نه میشناسد ، نه میخواهد و نه درد میکشد و نه انس میبندد و نه هیچگاه بیتاب می شود که عدم نبودن مطلق است اما خدا بودن مطلق است و عدم فقر مطلق بود و هیچ نمی خواست و خدا غنای مطلق بود و هر کسی به اندازه ی داشتن هایش میخواهد و خدا گنجی مجهول بود که در ویرانه ی بی انتهای غیب مخفی شده بود و خدا زنده ی جاوید بود که در کویر بی انتهای عدم تنها نفس میکشید دوست داشت چشمی ببیندش ، دوست داشت دلی بشناسدش ودر خانه ای گرم از عشق ، روشن از آشنایی ، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد. خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند: زمین را گسترد دریا ها را از اشک هایی که در تنهایی اش ریخته بود پر کرد و کوه های اندوهش را که در یگانگی دردمندش ، بر دلش توده گشته بود بر پشت زمین نهاد و جاده ها را ، که چشم به راه ها ی بی سو و بی سرانجامش بود- بر سینه کوه ها و صحرا ها کشید ، و از کبریایی بلند و زلالش آسمان را برافراشت و دریچه ی همواره فرو بسته ی سینه اش را گشود و آه های آرزومندش را – که در آن از ازل به بند بسته بود در فضای بیکرانه ی جهان رها ساخت با نیایش های خلوت آرامش ، سقف هستی را رنگ زد و آرزو های سبزش را در دل دانه ها نهاد و رنگ «نوازش »های مهربانش را به ابر ها بخشید و از این هر سه ترکیبی ساخت و بر سیمای دریا ها پاشید و رنگ عشق را به طلا ارزانی داد و عطر خوش یاد های معطرش را در دهان غنچه ی یاس ریخت و بر پرده ی حریر طلوع ، سیمای زیبا و خیل انگیز امید را نقش کرد ودر ششمین روز ، سفر تکوینش را به پایان برد وبا نخستین لبخند هفتمین سحر «بامداد حرکت» را آغاز کرد: کوهها قامت بر افراشتند و رود های مست ، از دل یخچال های بزرگ بی آغاز به دعوت گرم آفتاب، جوش کردند ، و از تبعید گاه سرد و سنگ کوهستان ها بگریختند و ، بیتاب دریا – آغوش منتظر خویشاوند – بر سینه ی دشت ها تاختند و دریاها آغوش گشودند و… در نهمین روز خلقت، نخستین رود به کناره ی اقیانوس تنهای هند رسید و اقیانوس، که از اغاز ازل ، در حفره ی عمیقش دامن کشیده بود چند گامی ، از ساحل خویش ، رود را ، به استقبال ، بیرون آمد و رود آرام و خاموش خود را به تسلیم و نیاز پهن گسترد و پیشانی نوازش خواه خویش را پیش آورد و اقیانوس به تسلیم و نیاز لبهای نوازش گر خویش را پیش آورد و بر آن بوسه زد و این نخستین بوسه بود. و دریا تنهای آواره و قرار جوی خویش را در اغوش کشید و او را به تنهایی عظیم و بیقرار خویش ، اقیانوس باز آورد. و این نخستین وصال دو خوشاوند بود و این در بیست و هفتمین روز خلقت بود و خدا می نگریست سپس طوفان ها بر خاستند و صائقه ها در گرفتند و تندر ها فریاد شوق و شگفتی بر کشیدند و: باران ها و باران ها و باران ها ! گیاهان روییدند و درختان سر بر شانه های هم بر خواستند و مرتع های سبز پدیدار گشت و جنگل های خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند و پروانگان به جستجوی نور بیرون آمدند و ماهیان خرد سینه ی دریاها را پر کردند.. و خداوند خدا ، هر بامدادان ، از برج های مشرق بر بام آسمان بالا می آمد و دریچه ی صبح را می گشود و با چشم راست خویش جهان را می نگریست و همه جا را می گشت و… هر شامگاهان ، با چشمی خسته و پلکی خونین ، از دیواره ی مغرب ، فرود می آمد و نومید و خاموش ، سر به گریبان تنهایی خویش فرو میبرد و هیچ نمی گفت. و خداوند خدا ، هر شبانگاه ، بر بام آسمان ها بالا میآمد و با چشم چپ خویش ،جهان را مینگریست و قندیل پروین را بر می افروخت و جاده ی کهکشان را روشن میساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب می آویخت، تا در شب ببیندو نمی دید ، خشم می گرفت و بی تاب می شد و تیر های آتشین بر خیمه ی سیاه شب رها می کرد تا آن را بدرد و نمیدرید و می جست و نمی یافت و. سحر گاهان خسته و رنگ باخته ، سرد و نومید ، فرود می آمد و قطره اشکی درشت ، از افسوس ، بر دامن سحر می افشاند و میرفت و هیچ نمی گفت. رود ها در قلب دریاها پنهان می شدند و نسیم ها پیام عشق به هر سو می پراکندند ، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق بر میداشتند و جانوران هر نیمه ،با نیمه خویش بر زمین میخرامیدند و یاس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می افشاندند و اما خدا همچنان تنها ماند و مجهول ، ودر ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در افرینش پهناورش بیگانه ، میجست و نمی یافت. آفریده هایش او را نمی توانستند دید ، نمی توانستند فهمید، می پرستیدندش اما نمی شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا » بود. پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش غریب مانده است در جمعیت چهره های سنگ وسرد ، تنها نفس می کشید کسی «نمی خواست» کسی نمی دید ، کسی عصیان نمی کرد کسی عشق نمی ورزید ، کسی نیازمند نبود ، کسی درد نداشت …و… و خداوند خدا برای حرف هایش باز هم مخاطبی نیافت! هیچ کس او را نمی شناخت ،هیچ کس با او «انس» نمی توانست بست (انسان) را آفرید! و این نخستین بهار خلقت بود. مجموعه دفتر های سبز دکتر علی شریعتی [ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 13:37 ] [ M ]
|
||
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||